أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
42
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
پس هر كجا حركتى يا بى در اجسام طبيعى ، ببايد دانستن پى آن سبب حالى است غير طبيعى كه بدان جسم اندر آمدن است . و اگر حركت مر اجسام طبيعى را از اقتضاى طبع بودى ، پى حالى خارج طبع نبايستى « 1 » [ بود ] كه هيچ چيز از حركات اجسام طبيعى باطل نشدى تا طبيعت وى بر حال بودى . پس درست شد كه حركت طبيعى ، طبيعت چيز اقتضا كند . و لكن قسر « 2 » حالى غير طبيعى كه از او حادث شود ، يا در كيفيّت ، چنان كه آب را به قسر گرم كنند ، و يا در كميّت ، چنان كه تن از بيمارى بگدازد ، يا در مكان ، چنان كه سنگ را سوى هوا براندازى ، و همچنين كه اگر حركت در مقولهء ديگر افتد از مقولات دهگانه ، چنان كه بعد از اين ياد كنيم و بيان كنيم كه حركت در چند مقوله افتد . و سبب آنكه حركات متجدد گردد و پيوسته شود ، يك از پس ديگر ، در اجسام طبيعى چون حركت كنند ، آن است كه حالات خارج طبع متجدد همىگردد و به يكديگر همىپيوندد . پس چون اين معنا بيان كرده شد ، پيدا آمد كه نشايد حركت مستدير فلك طبيعى بود . ازيرا كه اگر طبيعى بودى به سبب خالى بودى يا طبيعى كه از آن حال حركت بايستى كردن ، چون به حال طبيعى كنار رسيدى ساكن گشتى ، و نيز حركت نكردى . و اين خلاف حال فلك است . و نيز اگر حركت مستدير به سبب طبع بودى لا محاله از بهر حالى بودى يا طبيعى يا وصفى يا طبعى كه از وى بگريختى ، گريختن طبيعى و هر گريختن طبيعى كه باشد از چيزى به عينه نشايد ، كه همان گريختن به عينه قصد بود به آن چيز كه از وى گريخته است به عينه . و حركت مستدير هر نقطه را كه رها كند از وى جدا شود به آن نقطه ، بعينها قصد كند و سوى وى باز آيد . پس درست شد كه حركت مستدير فلكى طبيعى نيست ، لكن روا باشد كه گويى كه اين حركت او را به طبع است . به معنى آنكه اين حركت اندر وى خلاف مقتضاى طبع اجسام نيست . يعنى اين حركت در وى حالى و امرى غريب نيست ، اگر چه « 3 » محرك وى قوّتى طبيعى نيست ، چنان است كه گويى وى را چيزى است به طبع . به معنى آنكه حركت اندر او غريب و خارج از طبع وى نيست . و اين معنى را ياد كرده است بطلميوس اندر كتاب ثمرة الفلك ، اندر كلمهء چهارم از وى ، و گفته است كه چون متحرّك به اختيار ، طلب چيزى فاضلتر كند و آن را لازم گيرد ، ميان او و ميان طبيعى فرقى نباشد . و اين كلمه تفسير كرده است ابو العباس احمد بن على الاصفهانى
--> ( 1 ) . در اصل : بايستى . ( 2 ) . در اصل : شرط . ( 3 ) . در اصل : اگر چند .